وصیتنامه شهیدمرادقلی کوروند

وصیتنامه شهیدمرادقلی کوروند

وصيت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام عليكم جميعأ 
با درود بر اسلام راستين و پيامبر اسلام ,محمد مصطفي (ص) و با سلام بر ماه شهيدان حسين بن علي (ع) و منجي بشريت ,مهدي موعود (عج).
سلام و درود به رهبر كبير انقلاب و بنيانگذار جمهوري اسلامي و درود بي كران به شهيدان راه اسلام از كربلاي حسين (ع) تا كربلاي ايران ، وصيت نامه خود را با توفيق خدا آغاز مي‌نمايم . خدايا ,بارالها تو خود واقفي كه من جز براي ياري دين تو و مستضعفين جهان از زير يوق مستكبرين و ظالمين به جبهه نيامده‌ام , نه اينكه به خاطر چند وجب خاك سرد شده . خدايا ,بارالها از تو مي‌خواهم كه ما را نصرت و ياري دهي تا با كفر جهاني بجنگيم . خدايا تصميم گرفته‌ام خود را وقف اسلام وتو نمايم و يك لحظه آرامش بر خود راه ندهيم تا آرزوي جنگيدن در راه تو و پيوستن به تو را به ثبوت و ظهور رسانم و به لقاء تو برسم.
خداوندا تو خود آگاهي استحمام نكرده ام مگر آنكه غسل شهادت بنمايم و اولين و آخرين آرزويم شهادت در راه توست. پروردگارا ، بارالها مرا بپذير و به من خلوص عنايت فرما و خالصم گردان كه هنگام لقاء تو رو سياه و خجل زده نباشم. پروردگارا مرا از دوستداران پيامبر و ائمه و اولياء خود قرار ده و مرا در رديف صالحان و شهداء و صديقين قرار ده و اين لياقت و افتخار را به بنده عاصيت عطا فرما و مرا با شهداي عزيز كربلاي حسيني و كربلاي ايران مخصوصاٌ شهداي شهرمان همنشين گردان كه فراق آنها و نظاره يتيمانشان مرا عذاب مي‌دهد و دنيا را برای من تنگ کرده است و آرزويم رسیدن به اين لقاء است.
خداي من ، خالق من ، معبود من ، نكند با ذلت يا اينكه در رختخواب و يا حوادث دنيوي يا اينكه در جهل بميرم ,هرچند راضي ام به رضاي تو. 
اللهم اهدني من عندك و افض علي من فضلك ونشور علي من رحمتك و انزل علي من بركاتك . 
‌اي شهيدان عزيز, از خدا بخواهيد كه من به خيل شما به پيوندم و يكبار ديگر شما را زيارت كنم و از نورانيت شما لذت ببرم ،معبودم ,من مي‌آيم تا جان ناقابل خود را اگر سعادت و افتخارش را داشته باشم فداي اين نهضت كه همان حكومت توست نموده تا اينكه شهادت وسيله‌اي باشد براي رستگاري و آخرت و جوشش مسلمين و مجد اسلام عزيز .
اي مسلمين جهان شما نيز چنين عمل نمائيد تا ريشه كفر و ظلم از سراسر گيتي محو شود و زمينه انقلاب مهدي آماده گردد .

حدیث...امام على عليه السلام:


امام على عليه السلام :

... إِيّاكَ و َالتَّغايُرَ فى غَيرِ مَوضِعِ غَيرَةٍ فَإِنَّ ذلِكَ يَدعُو الصَّحيحَةَ إِلَى السُّقمِ وَ البَريئَةَ إِلَى الرَيبِ... ؛


از غيرت نابجا بپرهيز زيرا اين كار، زن درستكار را به انحراف و زن پاكدامن را به ترديد مى كشاند.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص 405 ،از نامه 31



 يَا أَهْلَ الْعِرَاقِ نُبِّئْتُ أَنَّ نِسَاءَكُمْ يُدَافِعْنَ الرِّجَالَ فِي الطَّرِيقِ أَ مَا تَسْتَحْيُون‏

 

اي مردم عراق؛ خبر يافتم كه زنان شما در راهها پهلو به پهلوي مردان مي‌زنند آيا شرم نمي‌كنيد؟


 أَ مَا تَسْتَحْيُونَ وَ لَا تَغَارُونَ نِسَاءَكُمْ يَخْرُجْنَ إِلَى الْأَسْوَاقِ وَ يُزَاحِمْنَ الْعُلُوج‏

 

آيا شما (مردان) حيا نمى‏ كنيد و غيرت نمى ‏ورزيد، زنانتان به بازارها رفته و مزاحم بيماردلان مي گردند

کافی(ط-الاسلامیه) ج5 ، ص 537

داستان اصحاب اخدود واصحاب فیل “

داستان اصحاب اخدود واصحاب فیل “

داستان اصحاب اخدود در قرآن،در ضمن ۴ آیه آمده است.این داستان مربوط به آخرین پادشاه حِِمیَر بنام ذونّواس در سرزمین یمن است.

ذونواس آخرین پادشاه قبیله حمیر بود که در سرزمین یمن سلطنت میکرد،وی یهودی بود وافراد قبیله حمیر وسایر مردم یمن از او پیروی میکردند. به او خبر دادند که در سرزمین نجران هنوز گروهی مسیحی اند.ذونواس پس از بررسی علل نفوذ مسیحیت به نجران در حالی که آتش خشم از درونش شعله میکشید تصمیم گرفت مردان نجران را که به مسیحیت گرویده اند با سخت ترین شکنجه ها نابود کند تا به آئین یهود برگردند.

به دنبال این تصمیم با لشکری مجهز به طرف نجران حرکت کرده وشهر را محاصره کرد وسپس ساکنان آنجا را جمع کرد وآنها را به کشتار تهدید کرد مگر این که دوباره به آئین یهود برگردند.اما آنها گفتند که نصرانیت در وجود ما نفوذ کرده وزیر بار نرفتند.ذونواس وقتی سرسختی آنها را دید دستور داد تا خندقهای بزرگی حفر کردند ودرون آنرا پر از هیزم کرده وآتشی عظیم به پا کردند وسپس تمامی مردم را درون آتش انداختند وجز یهود کسی را باقی نگذاشتند.در این گیر ودار یکی از مسیحیان با ایمان از مهلکه فرار کرد و به روم رفته و قضیه را به قیصر روم گزارش کرد.قیصر ضمن ابراز تاسف از این قضیه وبا توجه به دوری راه روم تا یمن طی نامه ای از پادشاه حبشه خواست تا انتقام خون مسیحیان نجران را بگیرد.نجاشی پس از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد وبا لشکر انبوهی متشکل از ۷۰هزار نفر به سمت یمن رفته ودر نبردی سخت ذونواس را شکست داده ومملکت یمن را نیز به دست گرفت وفردی به نام اَریاط را حاکم آنجا نمود.

داستان اصحاب اخدود واصحاب فیل

داستان اصحاب اخدود واصحاب فیل

داستان اصحاب فیل

همانطور که قبلا ذکر شد ذونواس پادشاه یمن مسیحیان نجران را که در نزدیکی آن سرزمین زندگی میکردند تحت شکنجه دید قرار داد تا از آئین مسیحیت برگردند.بعد از این جنایت بزرگ ،مردی به نام دَوس ذوثُعلُبان از قبیله سَبَا از میان آنها جان سالم به در برد ونزد قیصر روم رفته وماجرا را برایش بازگو کرد و…

بعد از مدتی ابرهه که یکی از فرماندهان سپاه نجاشی در جنگ با پادشاه یمن بود علیه اریاط قیام کرده واو را از بین برد وبجای او نشست.خبر این ماجرا به نجاشی رسید وتصمیم به نابودی ابرهه نمود.اما ابرهه پس از مطلع شدن موهای سرش را تراشید وبه همراه مقداری از خاک یمن آنرا به نشانه تسلیم نزد نجاشی فرستاد وهمین امر باعث بخشیده شدنش شد.

ابرهه کلیسای زیبایی ساخت وتصمیم داشت تا مردم واعراب را به جای پرستش کعبه به پرستش کلیسای مذکور وادار کند.این امر باعث شد تا اعراب احساس خطر کنند.طبق برخی روایات گروهی شبانه آمده وکلیسا را به آتش کشیدند وطبق نقل دیگر، بعضی آنرا آلوده کردند.این کار باعث خشم ابرهه شد وتصمیم گرفت تا خانه خدا را به کلی ویران کند.برای همین لشکر عظیمی که بعضی از آنها فیل سوار بودند فرا هم کرد و به طرف خانه خدا حرکت کرد.ضمنا فردی را نیز جلوتر نزد بزرگ اعراب که عبدالمطلب بود فرستاد تا به او بگوید ما برای جنگ نیامده ایم وفقط برای خراب کردن کعبه آمده ایم.در مقابل عبدالمطلب به او گفت که ما توان مقابله با شما را نداریم وکعبه نیز صاحبی دارد که خودش حفظ خواهد کرد.ضمنا عبدالمطلب را به حضور طلبید.اما وقتی او را با آن قامت وجذبه دید از ابهتش از جا بلند شد و روی زمین نشست و او را در کنار خود نشاند.سپس حاجتش را پرسید.عبدالمطلب در جواب گفت که ۲۰۰ شتر مرا غارت کرده اند، توآنها را به من برگردان.ابرهه از این درخواست تعجب کرد وبه او گفت در زمانیکه تو را دیدم ،با عظمت دیدمت اما تو بجای درخواست خراب نکردن خانه خدا از من چیز کوچکی طلب میکنی!

عبدالمطلب گفت :من صاحب شترانم هستم.کعبه نیز صاحبی دارد.این سخن باعث شد ابرهه در فکر فرو رود.

عبدالمطلب بعد از رفتن به مکه از مردم خواست تا به کوهها پناه ببرند وخود نیز در کنار کعبه به دعا ونیایش مشغول شد.سپس به بالای دره ای رفت واز یکی از پسرانش خواست تا اوضاع را بررسی وگزارش نماید.پسرش گفت که ابرهی سیاه به طرف ما در حال حرکت است.عبدالمطلب به مردم دستور داد تا به خانه های خود بازگردند که نصرت الهی نزدیک است.از سوی دیگر نیز ابرهه بر فیل معروفش سوار بود وبا لشکر عظیمش در حال حرکت به سوی مکه در حال حرکت بود که فیل از حرکت ایستاد وناگهان پرستوهای فراوانی که هر کدام یک سنگریزه به منقار ودو سنگریزه در پنجه داشتند بالای سر آنها رسیده وسنگها را رها کردند وهر سنگ که به آنها برخورد میکرد نابودشان میکرد.ابرهه نیز بر اثر اصابت سنگی مجروح شد ودر یمن به درک واصل شد.

منابع قرآنی: بروج:۴-۸/

سخنان بزرگان – سخنان حکیمانه دانشمندان بزرگ


سخنان بزرگان و فلاسفه می توانند راهکار های درست زندگی را به ما نشان دهند . به سخنان بزگان و فلاسفه ای که در زیر بیان شده بیشتر توجه و سعی کنید در زندگی خود به کار بگیرید مطمعن باشید موفق خواهید شد.

هرکسی که بداند که نداند از همه داناتر است . من داناترین انسان ها هستم ، زیرا یک چیز می دانم که دیگران نمی دانند ، و آن این است که هیچ چیز نمی دانم .(( سقراط  فیلسوف و دانشمند بزرگ))

جای شگفتی نیست که بیشتر مردم ، سخنان ما را نپذیرند ؛ زیرا اندیشه‌ای که ما درباره‌ی آن گفتگو می‌کنیم ، آنها هرگز اجرای آن را در کردار مشاهده ننموده‌اند .(( افلاطون فیلسوف و دانشمند بزرگ))

بدترین چیز در مورد بردگی این است که دست آخر ، برده ها به آن خو می گیرند .(( ارسطو فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

رقابت تا زمانی پسندیده است که کار را به حسادت نکشاند . (( رنه دکارت  فیلسوف و دانشمند بزرگ))

تنها دولت با ثبات دولتی است که در آن همه ی انسان ها در پیشگاه قانون یکسان باشند . (( سقراط  فیلسوف و دانشمند بزرگ))

اگر شکست نبود من هم نبودم . (( بقراط فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

مرگ از پیری نمی آید ، بلکه با فراموشی می آید . (( گابریل گارسیا مارکز فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

اندیشیدن ، خود ، گونه‌ای گفتگوی روح با خویشتن است . (( افلاطون فیلسوف و دانشمند بزرگ))

بهترین زمان برای تربیت اراده ، ایام جوانی است . (( فیثاغورث فیلسوف و دانشمند بزرگ))

آن چه تجربه و تاریخ می آموزند این است که مردم و حکومت ها هرگز چیزی از تاریخ یاد نگرفته اند یا بر اساس اصول منتج از آن عمل نکرده اند . (( هگل فیلسوف و دانشمند بزرگ))

هرگز وقت خود را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران .(( گابریل گارسیا مارکز فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

آدمی از بخت و اقبال ، بت ساخته است تا بی قیدی و بی توجهی خود را توجیه کند . (( دموکریت فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

بهترین انسان از همه چیز برای یک چیز دست می کشد. (( هراکلیت فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

اعتقادی که به زور به دست بیاید، ارزشی ندارد . (( ارسطو فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

برای دارندگان چشم دل ، زیباترین منظره ، مشاهده‌ی کسی است که دارای روحی زیبا باشد . (( افلاطون فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

اگر خاموش باشی تا دیگران به سخنت آرند ، بهتر از این است که سخن گویی تا دیگران خاموشت کنند .(( سقراط فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

زمان کودکی است که شاه و وزیر بازی می کند ؛ قدرت شاه در دست یک کودک است . (( هراکلیت  فیلسوف و دانشمند بزرگ))

حقیقت را با بیطرفی مطلق و با روحی آزاد از هر گونه تعصب جستجو کنید .(( رنه دکارت فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

نام عدل هم نمی دانستند اگر این بی عدالتی ها نمی بود . (( هراکلیت فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

باور نداشتن به زور و قدرت ، مثل باور نداشتن به نیروی گرانش زمین است .(( توماس هابز فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

مردمان نیک در جوانی ساده هستند و از بدکاران ، به آسانی فریب می‌خورند ، زیرا آنها در دل خود ، نمونه‌ای از آنچه برای بدکاران می‌گذرد ، نمی‌یابند که با آن بسنجند . (( افلاطون فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

ممکن است مقداری زهر در کوزه ای ریخت و آن کوزه را شست و اثرات زهر را از بین برد ، ولی چیزی را که در ذهنتان جای دارد ، خوب یا بد ، بر شما فرمانروایی خواهد کرد و هرگز از آن رهایی نتوانید یافت . (( سقراط  فیلسوف و دانشمند بزرگ))

زمان یا اندیشه است ، یا معیار ، نه واقعیت . (( انتیفون  فیلسوف و دانشمند بزرگ))

غرورِ سرکش را باید بیشتر از آتش خاموش کرد . (( هراکلیت فیلسوف و دانشمند بزرگ ))

به جای تسلط بر جهان ، باید بر خویشتن مسلط شد . (( رنه دکارت ))

چیزی که جدایی می‌آورد ، همانا خودخواهی در شادی و اندوه است ؛ به این معنا که هرگاه برای شهر یا افراد ، رویدادی رخ دهد ، برخی دلخون و برخی دیگر، شادمان شوند . (( افلاطون ))

فرومایگی شخص از دو چیز روشن میشود : بیهوده سخن گفتن و نپرسیده جواب دادن . (( بقراط ))

خشم با دیوانگی آغاز میشود و با پشیمانی پایان می پذیرد . (( فیثاغورث ))

برای آنکه بدانی مردم چه فکر می کنند، به آن چه می کنند نگاه کن نه به آن چه می گویند. (( رنه دکارت ))

ما می توانیم مدعی شویم که جسم وجود ندارد و همچنین ادعا کنیم که جهانی نیز وجود ندارد … اما هرگز نمی توانیم ادعا کنیم که من وجود ندارم ؛ زیرا من تنها می توانم در حقیقت سایر اشیاء شک کنم . (( رنه دکارت ))

آنچه حقیقی است عقلانی است و آنچه عقلانی است حقیقی است . (( هگل ))

عشق ، یک روح است که در دو جسم دمیده شده . (( ارسطو ))

هرگاه تمام بلاها و سختی های بشر را در یک جا جمع کنند و در میان مردم تقسیم نمایند ، بدبخت ترین مردم چون سهم خود را ببینند ، از سهم نخستین خویش راضی شده ، لب از شکایت می بندند . (( سقراط ))

در این هستی هیچ چیز وجود ندارد , مگر اتم و فضای خالی ؛ هر چیز دیگری پندار آدمی است . (( دموکریت ))

آنجا که جویندگان زمامداری ، گدایان و گرسنگان باشند که می‌خواهند از این راه کسب مال کنند ، هرگز حکومت درستکار برپا نخواهد شد . (( افلاطون ))

هیچ کس از قلب شما به شما نزدیکتر و راستگوتر نیست . بنابراین از کسانی که قلب پاک شما ایشان را به خود نمی پذیرد ، دوری کنید . (( سقراط ))

هرگاه بخواهی سرشت حکیمانه را از سرشت مخالف آن بازشناسی ، باید بررسی کنی که آیا شخص از آغاز کودکی ، دادگر و سازگار بوده است ، یا ستمگر و سرکش. (( افلاطون ))

زندگی کوتاه است و راه دراز و فرصت ها زود از دست میروند . (( بقراط ))

علت اینکه زنبورها وز وز می کنند این است که بلد نیستند حرف بزنند . (( بقراط ))

آن جا که قانون تمام شود ، استبداد آغاز می شود . (( جان لاک ))

نزد خداوند همه ی چیزها عادلانه و خوب و درست است ، اما آدم ها برخی را درست و برخی را نادرست می دانند . (( هراکلیت ))

برای هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم ، شصت ثانیه روشنایی را از دست می دهیم .(( گابریل گارسیا مارکز ))

هیچ یک از امور بشری ، سزاوار آن نیست که انسان ، زیاد آن را جدی بگیرد .(( افلاطون ))

عشق ، حواس را از دیدن عیبها منع می کند . (( ارسطو ))

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش . (( ارسطو ))

هیچ چیز بزرگی در جهان ، بدون رنج و تلاش به دست نیامده است . (( هگل ))

به شخصی که لباس گرانمایه داشت و حرفهای بیهوده می زد ، گفتند یا لباس خود را مانند سخنانت کن یا سخنان خود را مانند لباست . (( فیثاغورث ))

انسان باید در دنیا مانند مهمانی باشد که او را به ضیافت دعوت کرده اند آن چه را پیش روی او آورند بخورد و انچه ندهند مطالبه نکند . (( بقراط ))

آدمیان را پس از مرگشان چیزهایی در انتظار است که نه امید آن را دارند و نه تصور توانند کرد . (( هراکلیت ))

مطالعه ، یگانه راهی است برای آشنایی و گفتگو با بزرگان روزگار که قرن ها پیش در دنیا به سر برده و اکنون در زیر خاک منزل دارند . (( رنه دکارت ))

در میان نمایشنامه نویسانی که از استعدادی برابر برخوردارند ، آنان که خود از نظر عاطفی حساس تر هستند ، متقاعد مؤثرترند ؛ کسی که خود افسرده است افسردگی را سرایت می دهد . (( ارسطو ))

هر کاری زمانی دارد که اگر در آن زمان انجام نیابد ، زمان ، از دست رفته است .(( افلاطون ))

گریز از مجازات ، جنایتکار را از آن هم که هست ، بدتر می‌کند . (( افلاطون ))

بشر باید بداند که فقط وفقط ازمغز انسان است که لذات ، خوشی ها ، خنده ها ، شوخی ها و همین طور غم ها ، دردها ، اندوه ها واشک ها سرچشمه می گیرند . (( بقراط ))

تنها شیوه ی جستار در تفکر : یکی ، آن که هست و برایش ممکن نیست که نباشد ؛ دیگری ، آن که نیست و نبودنش ضروری است . این دومی را به شما می گویم که مسیری است نا آموختنی ، چون آن چه را که نیست ، نه می توانی بشناسی و نه می توانی موجودیتش را اعلام کنی . (( پارمنیدس ))

اگر می خواهی هستی را بشناسی ، خود را بشناس . (( سقراط ))

کسانی که آهسته می روند ، اگر همواره در راه راست قدم بردارند ، از آنانکه می شتابند و به بیراهه می روند بسیار بیشتر خواهند رفت . (( رنه دکارت ))

تنها یک خیر وجود دارد که نام آن ، دانش است و تنها یک شر وجود دارد که نام آن ، نادانی است . (( سقراط ))

بایستی با روح خود آشنا شده و سعادت را در اعماق روح و قلب خود جستجو کنیم . (( فیثاغورث ))

برد باری در زمان خشم و خوشرویی هنگام حسرت مشکل ترین کارهاست .(( بقراط ))

دو چیز اندوه را از بین می برد : یکی دیدار دوستان و دیگر ، سخن دانایان و خردمندان. (( ارسطو ))

تمامی حقیقت از سه مرحله می گذرد : اول ، به مسخره گرفته می شود . دوم ، وحشیانه با آن مخالفت می شود . سوم ، جوری پذیرفته می شود که انگار اظهر من الشمس و بدیهی است . (( ارتور شوپنهار ))

تمام محبت خود را به یکباره برای دوستت ظاهر مکن ؛ زیرا هر وقت اندک تغییری مشاهده کرد تو را دشمن می پندارد . (( سقراط ))

هیچ کس نمی‌داند ، شاید مرگی که از او چون دشمنی سخت و زیانکار می‌گریزید ، به راستی ، ره‌آوردی بزرگ باشد . از مرگ نترسید که تلخی آن ، از ترس از آن است . (( سقراط ))

اگر در جایی از شهر، تهیدست یافت شود ، در همان نزدیکی ، دزد و دشمن مقدسات و هر گونه بدکار دیگر هم پنهان خواهند بود . (( افلاطون ))

مسافرت چیزی است کم و بیش مثل حرف زدن با آدمیان قرنهای گذشته .(( رنه دکارت ))

هر گونه زیاده‌روی ، واکنشی در پی دارد ، چه در فصول ، چه در گیاه‌ها ، چه در بدن و بیش از هر چیز در حکومت . ((افلاطون))

حاصل من از فضل فقط این شد که بر جهل خود دانا شوم . (( بقراط ))

خدای من ؛ اگر قلب داشتم ، کینه و نفرتهای خود را بر روی یخ می نوشتم و به امید برآمدن خورشید می ماندم . (( گابریل گارسیا مارکز ))

تاریخ تکرار می شود ، اول به صورت تراژدی و بعد به صورت کمدی . (( کارل مارکس ))

قلب ، دانشمندترین فیلسوفان و دانایان است . کسی که دارای قلب پاک باشد به پند و اندرز فیلسوفان نیازی ندارد . (( ژان ژاک روسو ))

برای اینکه بتوانم در مسیر زندگانی با اطمینان خاطر گام بردارم و عمل کنم ، میل فوق العاده ای دارم که بدانم چگونه می توان بین حقیقت و غیر حقیقت ، راست و دروغ و درستی و نادرستی تفاوت قایل شد . (( رنه دکارت ))

آدمی را امتحان به کردار باید کرد نه به گفتار ، چه بسا بیشتر مردم زشت کردار و نیکو گفتارند . (( فیثاغورث ))

هیچ چیز ترسناک‌‌تر و شرم‌آورتر از این نیست که چوپان برای پاس داشتن گله ‌، سگ‌های بی‌تربیتی نگاه دارد که به سبب نابسامانی یا گرسنگی یا هرزگی ، آماده‌ی آزار گوسفندان باشند و به جای صفت سگ ، صفت گرگ از خود نشان دهند .(( افلاطون ))

پرداختن به کار خود و پرهیز از دخالت در کار دیگران ، عین دادگری است .(( افلاطون ))

برتری باسواد بر بی سواد همانند برتری زندگان بر مردگان است . (( ارسطو ))

اگر بازی ، قانون نداشته باشد ، کودکان هم به بی‌قانونی خو می‌گیرند و زمانی که بزرگ شدند ، مردان وظیفه‌شناس و درستکار نخواهند بود . (( افلاطون ))

هیچ گنجی به از هنر نیست و هیچ هنری بزرگوارتر از دانش نیست و هیچ پیرایه ای بهتر از شرم نیست و هیچ دشمنی بدتر از خوی بد نیست . (( سقراط ))

آن گاه که جانب اعتدال را رها سازی ، بزرگ ترین لذت ها سنگین ترین رنج ها را به بار می آورند . (( دموکریت ))

نقش دولت واقعی این است که حداقل محدودیت و صیانت را بر حداکثر آزادی افراد اعمال کند و هیچ گاه آدم ها را شیء نپندارد . (( ایمانونل کانت ))

اگر دوست تو مرتکب خطایی شد ، از دوستی او صرف نظر مکن ، زیرا که انسان در معرض خطاست .(( فیثاغورث ))

به راستی اگر انسان ، اندیشه‌ی خود را متوجه به وجود راستین نماید ، دیگر زمان آن نخواهد داشت که رفتار افراد را در نظر آورد و با مردم ستیزه کند و درباره‌ی آنها دشمنی و کینه در درون خود بپروراند . (( افلاطون ))

انسانی که با اجتماع تکامل پیدا کرده باشد ، از همه جانوران بهتر است و اگر بدون قانون و عدالت زندگی کند ، خطرناک ترین جانور است . (( ارسطو ))

زندگی چیزی است که در آن اقلیت انسان ها اکثریت انسان ها را مجاب می کنند که اقلیت انسان ها حداکثر استفاده را از آن می برند. (( ویلیام وان ارمن کواین ))

من در هر چه شک کنم ، در این شک نمی توانم کرد که شک می کنم و چون شک می کنم ، می اندیشم ؛ می اندیشم ، پس هستم . (( رنه دکارت ))

در بین تمام مردم تنها عقل است که عادلانه تقسیم شده ، زیرا همه فکر میکنند به اندازه کافی عاقلند .(( رنه دکارت ))

بی کاره ها فقط آنها نیستند که کاری انجام نمی دهند ؛ آنان نیز که باید به کار بهتری مشغول باشند اما نیستند ، بی کاره اند . (( سقراط ))

جوری دعا کن که انگار همه چیز به خدا وابسته است . جوری کار کن که انگار همه چیز به تو وابسته است . (( آگوستین قدیس ))

آرزوهای ساده و میانه‌ای که پیرو منطق و خرد و رای درست می‌باشد ، تنها نزد شمار کمی از افراد یافت می‌شود . (( افلاطون ))

سربلندی کسانی که به خوبی به بچه‌ها آموزش می‌دهند ، به همان اندازه‌ی کسانی است که آنها را به دنیا می‌آورند : گروه دوم به آنها زندگی می‌بخشد و گروه نخست ، راه خوب زندگی کردن را به آنها می‌آموزد .(( ارسطو ))

اراده انسانی در کنار سرنوشت او ایستاده و چرخ تکامل او را اداره میکند .(( فیثاغورث ))

انسان باید خود را به دو چیز عادت دهد , جفای ایمان و ظلم بشریت . (( بقراط ))

چیزها را نه برای آنچه می ارزند ، بلکه برای معنایی که دارند بسنجید .(( گابریل گارسیا مارکز ))

بهتر است انسان در برابر سختی‌ها ، بردباری به خرج دهد و زاری نکند ؛ زیرا نسبت به خیر و شر این مسایل نمی‌توان باور داشت و سخت‌گیری در این موارد هم کمکی به آینده نمی‌کند . (( افلاطون ))

بی نیازی را از دنیا با خرسندی بخواه ؛ زیرا آنچه که انسان را بی نیاز می سازد ، خرسندی است ، نه دارایی .(( ارسطو ))

انسان ، دنیایی از شگفتی ها است . (( ارسطو ))

مردان بزرگ ، آفریننده و نوآور نبوده اند ، بلکه به منزله ی قابله هایی بودند برای آنچه روح زمان بدان آبستن بود . (( هگل ))

هر چیزی که در طبیعت وجود دارد و بنابر داوری ما شر است و یا می تواند ما را از زندگی کردن و بهره مندی از حیات عقل بنیاد دور نگه دارد ، مجازیم به ایمن ترین شیوه از خود دورش کنیم . (( بندیکت اسپینوزا ))

انسان ، مالک و ارباب است ، در حالی که حیوان فقط یک ماشین خودکار است ، یک ماشین جاندار است . وقتی جانوری ناله می کند ، نشانه ی شکوه و زاری نیست ، بلکه سر و صدای ابزار ماشینی است که خوب کار نمی کند . (( رنه دکارت ))

نمی توانم چیزی به دیگران بیاموزم ؛ فقط می توانم وادارشان کنم که بیندیشند .(( سقراط ))

هر کس که با هیولاها می جنگد باید مراقب باشد در طول این نبرد ، خودش به هیولا تبدیل نشود . اگر زیاد در ورطه ای خیره شوی ، آن ورطه هم به تو خیره خواهد شد . (( فریدریش نیچه ))

سبب به وجود آمدن شهر این است که هیچ فردی برای خود ، بس نیست ، بلکه به بسیاری از چیزها نیازمند است . (( افلاطون ))

بهبودی ، زمان می برد ، ولی در برخی از زمان ها به فرصت هم نیاز دارد . (( بقراط ))

در لذتی که آمیخته به فساد است ، خوشحال نباشید و به این فکر کنید که لذت نمی ماند و فساد می ماند .(( سقراط ))

اگر کسی بخواهد بیش از یک پیشه داشته باشد در هیچ یک از آنها کامیابی شایانی به دست نخواهد آورد . (( افلاطون ))

اگر دارای همه چیز شویم ، ولی دستمان از خیر تهی باشد ، مانند آن است که هیچ نداشته باشیم .(( افلاطون ))

ما زمانی می‌توانیم ادعا کنیم کاری یا پیشه‌ای را آموخته‌ایم که آن را انجام دهیم .(( ارسطو ))

همه ی مردم دوست دارند در اوج و قله ی کوه زندگی کنند ، بی آنکه متوجه باشند خوشبختی حقیقی در سراشیبی ای است که به سمت بالای کوه می پیماییم .(( گابریل گارسیا مارکز ))

آنچه ما در بیداری می بینیم مرگ است ، اما آنچه که در خواب می بینیم رویاست . ((هراکلیت))

تنها ، داشتن اندیشه ی خوب کافی نیست ؛ مسئله ی بنیادی در این است که آن را خوب به کار ببریم .(( رنه دکارت ))

با پدر و مادرت چنان رفتار کن که از فرزندان خود توقع داری . (( سقراط ))

داستان حضرت الیاس “

داستان حضرت الیاس “

شناسنامه حضرت الیاس(ع)

ایشان یکی از پیامبران بنی اسرائیل است که نام مبارکش ۲بار بصورت جمع و۱بار بصورت مفرد در ۲سوره قرآن آمده است.او از نوادگان هارون برادر موسی است .نام پدرش یاسین ونام مادرش ام حکیم بوده است.طبق بعضی روایات ایشان از جمله پیامبرانی است که هنوز زنده است. در پاره ای از روایات آمده که الیاس همدوش بیابانها وخضر همرا با دریاهاست وآندو در مراسم حج در بیایان عرفات حاضر میگردند.

 حضرت الیاس

داستان حضرت الیاس

شیوه دعوت الیاس وپادشاه معاصرش

روایت شده هنگامی که یوشع بن نون بعد از موسی برسرزمین شام مسلط شد آنرا بین طوایف سبطی های دوازده گانه تقسیم نمود،یکی از آن گروهها که الیاس در میانشان بود در سرزمین بعلبک سکونت نمودند خداوند الیاس را بعنوان پیامبر برا ی هدایت مردم بعلبک فرستاد.طبق فرموده خداوند در قرآن،مردم این دیار سخن الیاس را تکذیب کردند واز دعوت او اطاعت ننمودند.بعلبک در آن زمان پادشاهی بنام لاجب داشت که مردم را به پرستش بت دعوت مینمود.

او زن بدکاری داشت که وقتی شاه به سفر میرفت او جانشین شوهرش میشد وبین مردم قضاوت میکرد.او منشی باایمانی داشت که ۳۰۰ مومن را از حکم اعدامش نجات داده بود.او با شاهان متعددی همبستر شده واز آنها فرزندان بسیاری داشت.شاه همسایه ای صالح داشت که باغی در کنار قصرش داشت ومورد احترام شاه بود .اما همسر شاه در غیاب شاه آن مرد را کشت واموالش را غصب نمود.

خداوند متعال الیاس را به بعلبک فرستاد تا مردم آنجا را به راه خدا پرستی دعوت نماید.اما بت پرستان در مقابل او ایستادگی نمودند وعرصه را بر او تنگ نمودند.الیاس خدا را سوگند داد که شاه وهمسر بدکارش را اگر توبه نکردند به هلاکت برساند وبه آنها هشدار داد.

اما هشدار او باعث افزایش خشونت شاه وطرفدارانش شد وتصمیم به شکنجه ودر نهایت قتلش گرفتند.الیاس از دست آنها گریخت وبه کوهها وغارها پناه برد و۷ سال بدین منوال گذشت.در این میان پسر پادشاه به بیماری مبتلا شد وبیماری او درمان نیافت وتلاش شاه در توسل به بتها برای نجات او بی نتیجه ماند.اطرافیان به شاه گفتند علت اینکه بتها فرزندت را شفا نمیدهند این است که دشمن آنها را که الیاس است نکشتی.بت پرستان به دنبال الیاس رفتند وبه او گفتند که برای شفای پسر شاه نزد خدا دعا نماید.الیاس به آنها گفت که خداوند میفرماید من معبود یکتایم معبودی جز من نیست .من بنی اسرائیل را آفریده ام وروزی میدهم وآنها را زنده میکنم ومیمیرانم ونفع وزیان میرسانم.پس چرا شفای پسرت را از غیر من طلب میکنی؟آنها نزد شاه رفته وپیام الیاس را به او رساندند.شاه بسیار خشمگین شد وبه آنها گفت :چرا او را زنجیر نکرده وبه نزد من نیاوردید؟

حاضران گفتند ما زمانیکه او را دیدیم رعب و وحشتی از او بر دل مانشست که مانع این کار شد.سرانجام ۵۰نفر از سرکشان وقهرمانان را به دنبال الیاس فرستادند تا او را اسیر نموده وبه نزد شاه بیاورند.آنهابه اطراف کوه محل استقرار الیاس رفته وبصورت پراکنده به دنبال او گشته وصدا زدند که ای الیاس ما به تو ایمان آورده ایم اما چون ادعای آنها دروغی بیش نبود خداوند به سوی آنها آتشی فرو افکند ونابودشان ساخت.شاه از این حادثه ناراحت شدومنشی با ایمان خود را مجبور کرد تا به سراغ الیاس رفته وبه او بگوید بیا به نزد شاه رفته تا به مابپیوندد وقومش را نیز به اینکار دستور دهد.او به اجبار اینکار را کرد.

زمانیکه الیاس صدای او را شنید به اذن خداوند به استقبالش رفت تا از او احوالپرسی نماید.مومن به او گفت شاه مرا نزد تو فرستاده وبه من چنین گفته واگر تو با من نیایی او مرا خواهد کشت.در همین هنگام خداوند به الیاس وحی کرد اینها نیرنگی از سوی شاه است که تو را دستگیر واعدام نماید.من بیماری پسرش را آنقدر زیاد میکنم تا بمیرد وشاه از مومن غافل شود.منشی با ایمان با همراهان بازگشت ودید که بیماری پسر شاه زیاد شد ومرد.مرگ پسر تا مدتی شاه را از او غافل کرد اما بعد از مدتی طولانی به منشی خود گفت که ماموریتت را چگونه انجام دادی؟منشی گفت :من از مکان الیاس خبری ندارم.

سپس الیاس مدتی را در خانه مادر یونس مخفی شد ومجددا به کوه بازگشت ودر این زمان بود که خداوند به او گفت که هردرخواستی از من میخواهی تقاضا کن.الیاس از خدا تقاضای مرگ نمود اما خداوند به او گفت که هنوز وقت آن نرسیده که زمین را از وجود تو خالی کنم بلکه قوام زمین واهلش با وجود توست.الیاس عرض کرد:انتقام مرا از کسانیکه موجب آزار واذیت من شدند بگیر وباران رحمتت را قطع کن طوریکه قطره ای باران نبارد مگر به اذن من.

خداوند ۳ سال قحطی را بر بنی اسرائیل مسلط نمود .گرسنگی وتشنگی آنها را در فشار قرارداد تا آنجا که دچار مرگهای پی در پی شدند وفهمیدند که همه مصیبتها از نفرین الیاس است.لذا با کمال شرمندگی نزد او رفته وتقاضای بخشش نمودند.

الیاس به همراه الیسع جانشین خود وارد بعلبک شد وگفتگویی بین او وشاه انجام گرفت ودر نهایت شاه از او خواست تا دعا کند آب باردیگر برگردد.الیاس دعا کرد وبارن زیادی بارید وسبزی وخرمی بار دیگر بر آنجا مستولی شد اما مردم کم کم بر اثر وفور نعمت بار دیگر گمراه شدند واز الیاس سرکشی نمودند.سرانجام خداوند دشمنان را برآنها مسلط نمود ودشمنان آنها را سرکوب وشاه وزنش را به قتل رسانده ودر میان همان باغ غصبی مرد صالح رها نمودند.الیاس پس از آن ماجرا وصیتهای خود را به الیسع نمود وبه آسمانها عروج کرد وخداوند لباس نبوت را به الیسع پوشانید.وی به هدایت بنی اسرائیل پرداخت وآنها نیز به او احترام گذاشته واطاعتش نمودند.

شناسنامه حضرت الیاس

وی یکی از پیامبران بنی اسرائیل بود که نام مبارکش ۲ بار در ۲ سوره و۲ ایه آمده است.ایشان در سن ۷۵ سالگی وفات یافت.مدفن او در دمشق سوریه است.گویند که او پسر عموی الیاس بود که پس از الیاس وظیفه هدایت مردم را به عهده گرفت ودر زمان او رخداد ها وگناهان بسیاری انجام گرفت.

منابع قرآنی:

صافات :۱۲۴-۱۲۸ /ص:۴۸ /انعام:۸۶

سرگذشت قوم سبا  ” داستان قوم سباء،اصحاب رس وهاروت و ماروت

 سرگذشت قوم سبا  ” داستان قوم سباء،اصحاب رس وهاروت و ماروت

سبا نام پدر اعراب یمن است.طبق روایتی از پیامبر مردی بود به نام سبا که ۱۰ فرزند داشت واز هر کدام از آنها قبیله ای از قبائل عرب بوجود آمدند.آنها جمعیتی بودند که در جنوب جزیره عربستان میزیستند،دارای حکومتی عالی وتمدنی درخشان بودند،خاک یمن گسترده وحاصلخیز بود اما علیرغم این آمادگی چون رودخانه مهمی نداشت از آن بهره برداری نمیشد.

سرگذشت قوم سبا

سرگذشت قوم سبا

در آنجا بارنهای زیادی میبارید ومردم برای استفاده از آنها سدهای زیادی ساخته بودند.آنها با استفاده از آب سدها باغات وسیع وسرسبزی بوجود آوردند که برکات زیادی داشت.وفور نعمت باید آنها را شکر گذار درگاه الهی میکرد اما آنها به جای شکر وسپاس روشی عکس به کار برده بودند وشکاف طبقاتی زیادی بوجود آمده بودوضعفا توسط زورمداران به استثمار کشیده شده بودند .

قوم سبا دارای ۱۳ شهر بود که در هر شهری پیامبری به ارشادشان مشغول بود وآنها را بسوی خدا دعوت میکرد.اما همواره مورد تکذیب قرار میگرفتند.در نتیجه خداوند موشهای صحرائی را مامور کرد تا سدها را از درون سست کنند ودر نتیجه بر اثر باران شدیدی سد شکسته شد وآب آن تمامی باغها وآبادیها را نابود کرد وبه بیابان تیدیل نمود.

سرگذشت اصحاب رس

داستان این قوم در ۲ سوره قرآن ذکر شده است.آنها نیز بر اثر تکذیب پیامبرانشان نابود شدند.اما م رضا(ع)از زبان امام حسین(ع)نقل میکند:۳ روز قبل از شهادت پدرم مردی از اشراف تمیم نزد وی آمد وگفت: پیرامون اصحاب رسّ وزمان ومکان زندگیشان و… مرا با خبر کن.

آنگاه پدرم فرمودند:آنها درختی به نام شاه درخت را میپرستیدند این قوم در مشرق زمین زندگی میکردند ودارای ۱۲ شهردر امتداد رودخانه ای بودند که رَسّ نامیده میشد.نام شهرها آبان،آذر،دی،بهمن،اسفندار،فروردین،اردیبهشت،خرداد،مرداد،تیر،مهروشهریورنام داشت.بزرگترین شهرشان اسفندار نام داشت که پادشاهی به نام ترکوذ بن غابور از نوادگان نمرود بر آن حکومت میکرد ودر خت اصلی صنوبر وچشمه اصلی در این شهر قرار داشت.آنها این درخت را که در تمامی شهرها بود به عنوان معبود عبادت میکردند،نوشیدن آب از آن چشمه را بر خود وحیوانات حرام کرده بودند وهر کس از آب آن میخورد به قتل میرساندند.آنها در هر ماه از سال یک روز را بعنوان عید میدانستند ودر آنروز کنار یکی از درختان مذکور رفته وقربانی میکردند وآتش به پا میکردند.وقتی که دود غلیظ آتش به آسمان میرفت در برابر درخت به خاک می افتادند وگریه وزاری میکردند.شیطان نیز در آن موقع به کمک آنها میرفت ودر شاخ وبرگ درخت حرکت ایجاد میکرد ودر این هنگام صدای کودکی به گوش میرسید که میگفت:بندگانم من از شما راضی هستم.!!

در این هنگام مردم خوشحا ل شده وشروع به شادی میکردند.ضمنا همجنس بازی وخلافهای دیگری نیز در میان زنان ومردانشان رایج بود.هنگامی که سرکشی اصحاب رس از حد گذشت خداوند پیامبری از نوادگان یهودابن یعقوب که نامش حنظله بود برای هدایت آنها مبعوث گرداند وبه راهنمائی آنها پرداخت اما زحمتش هیچ تاثیری نداشت.سرانجام با نفرین این مرد درختان صنوبرشان خشک شد.آنها قضیه را متوجه همین پیامبر دانستند وتصمیم به قتل او گرفتند.آنها چاهی را کنده که انتهای آن تنگ بود وحنظله را درون چاه انداخته ودربش را بستند.حنظله در ته چاه ناله میکرد وآنها دربالای چاه با شنیدن صدای مناجات او میگفتند:امیدواریم خدایان ما ودر ختان صنوبر از ما راضی گردند وسبز شده وخشنودی خود را به ما نشان دهند.سرانجام حنظله در چاه به شهادت رسید.در این هنگام خداوند به جبرئیل وحی نمود که این قوم را ببین که حلم وبردباری من مغرورشان کرده وگمان کرده اند که با کشتن نماینده من از عذابم در امان خواهند بود.به عزتم سوگند از آنها انتقامی سخت خواهم گرفت تا باعث عبرت جهانیان گردد.

روز عید آنها فرا رسید همه آنها در کنار درخت صنوبر جمع شده بودند که ناگهان طوفان شدید وسرخ رنگی وزیدن گرفت وزمین تکانی خورد وزیر پایشان تبدیل به سنگی گداخته شد.از آسمان نیز صاعقه هایی از آتش بر آنها باردیدن گرفت وبدنهای آنها را به مس ذوب شده تبدیل نمود.

سرگذشت هاروت وماروت

در زمان حضرت سلیمان گروهی در کشور او به سحر وجادوگری میپرداختند.سلیمان دستور داد تمام نوشته ها واوراق آنها را جمع کرده ودر محل مخصوصی نگهداری کنند.پس از وفات سلیمان گروهی از مردم، آنها را بیرون آورده وبه اشاعه وتعلیم آن پرداختند.برخی نیز گفتند که سلیمان اصلا پیامبر نبود واز همین سحر وجادو در حکومتش استفاده میکرد.گروهی از بنی اسرائیل نیز از این گروه تبعیت نمودند تا آنجا که تورات را نیز کنار گذاشتند.وقتی که جادوگری به اوج خود رسید خداوند ۲ انسان را بصورت فرشته مامور کرد تاسحرو عوامل ابطال آنرا به مردم بیاموزند(تا مردم به کلک جادوگران پی ببرند)اما آنها از این تعالیم سوء استفاده نمودند تا آنجا که مشمول سرزنش خداوند قرار گرفتند.

منابع قرآنی:

سباء:۱۵-۱۹ /ق:۱۲ /فرقان:۳۸ /بقره:۳۲

داستان کوتاه و پند آموز خودتونو نخود هر آشی نکنید


یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه

کشاورز دامپزشک میاره. دامپزشک میگه: اگه تا 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید

گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: بلند شو بلند شو

گاو هیچ حرکتی نمیکنه...

روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه: بلند شو بلند شو رو پات بایست

باز گاو هر کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش

روز سوم دوباره گوسفند میره میگه: سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه و نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی

گاو با هزار زور پا میشه...

صبح روز بعد کشاورز میره در طویله و میبینه گاو رو پاش وایساده

از خوشحالی بر میگرده میگه: گاو رو پاش وایساده! جشن میگیریم ...گوسفند رو قربوني كنيد...

 

نتیجه اخلاقی: خودتونو نخود هر آشی نکنید !